تبليغاتX
انسانی در سیاره هفتم
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
تجربه ی بیخیالی حتی برای چند دقیقه...

وقتی اونقدر کار سرت ریخته که نمیدونی به کدومشون برسی.وقتی هزار تا مساله هی تو ذهنت رژه میرن و دچار یه آشفتگی مزمن شدی. وقتی به قول ندا میخوای داد بزنی بابا من اشباعم و نمیدونی چطور اینا که ازت سرریز شده رو جمع و جور کنی.وقتی سه تا امتحانت افتادن تو یه هفته.وقتی بزرگترین آرزوت اینه که عقربه ی همه ی ساعتهای دنیا یک دفعه همه با هم واسه یه مدت طولانی سر جاشون وایسن...


واسم یه کاری پیش اومد.باید از دانشگاه میرفتم بیرون.یه آژانس گرفتم.نشستم تو ماشین.پنجره رو کشیدم پایین.یه خرده که گذشت یه چیزی منو از تو فکرای همیشگی دراورد.باد بود.داشت به صورتم میخورد.شیشه رو یه خرده کشیدم بالا .دوباره فرو رفتم تو فکر!گرمم شد شیشه رو کشیدم پایین.یه فکری خیلی مشغولم کرده بود.دوباره باد مزاحم!چقدر راه طولانی شده چه خوبه که راننده خودش راه رو بلده!حواسم پرت بیرون شد...

 یه مینی ماینر!چه با مزست! عجب آفتابیه!چه سبز قشنگی!چه نسیم خنکی!

یک دفعه احساس کردم دارم از یه این چیزای تازه(!)ای لذت میبرم!

راستی بهاره!

….

یک لحظه به این فکر افتادم که تا همین چند دقیقه پیش تو چه دنیای کوچیکی گیر کرده بودم!بعد دلم خواست الآن همه ی آدمهای اون دنیای کوچیک الآن اینجا بودن تا اون هم میفهمیدن کجا گیر کردن!که چقدر در خودمون فرو رفتیم.بابا اینا هم آدمن;اینا که تو خیابونن, اینا که تو پیاده رو دارن قدم میزنن!...     بعد یادم اومد که این حس تازه ای نیست.هر چند ماه یکبار به خودم میگم که چقدر تا امروز کوته بین بودم!

دوباره متوجه بیرون و آدمها شدم.دیگه به کوچیکی اون دنیا هم فکر نمیکردم.

دلم میخواست همه ی این چیزای تازه رو خوب حس کنم!

بیرون رو تماشا میکنم.درختا,بیل بوردای تبلیغاتی, ماشینا ...   راننده آهنگ آخه جون تو بسته به جونم! رو گذاشته.

باد, مردم, سبزی, آفتاب, یه آهنگ که ذهنتو درگیر نمیکنه, حس حرکت,روان بودن...

به خودم گفتم کاش این مسافرت شهری تا آخر.... طول بکشه.راستش خودمم نمیدونستم تا آخر کی!نمیخواستم زیاد بش فکر کنم.فقط میفهمیدم که میخوام طولانی شه.

دیگه هیچ فکری درگیرم نمیکرد.فقط جلو میرفتم و تماشا میکردم. بدون هیچ واکنشی...

.

.

.

" خب خانم اینم روبروی حسینیه ارشاد.حالا کجا باید برم؟ "

و تمام!

 

نوشته شده توسط basil در 10:32 | | لینک به این مطلب