همه رنگی دارند;ماهیهایش را میگویم.
چند وقت پیش تمام طلاییهایش به جز یکی مردند.
و من فقط توانستم بنشینم کنار حوض و جان دادنشان را تماشا کنم!
آن یکی هم زنده ماند چون هنوز خدا هست...
خبر درگذشت رسول ملاقلی پور بسیار ناراحت کننده بود.سینمای ایران فیلمساز بر جسته ای را از دست داد.گارگردان صاحب سبک و متعهد سینمای جنگ که نو آورانه و پرشور کار می کرد.هر بار که یکی از فیلمهاش رو میدیدم احساس می کردم برای فیلمش از جان مایه گذاشته و انگار شیره ی وجودش کشیده شده تا کارش به ثمر نشسته(نا گفته نماند که تماشا گر را هم بسیار درگیر جریان فیلم واحساس حاکم بر فیلم میکرد).آخر هم فکر کنم همین شور و حرارت کار دستش داد! آثاری چون هیوا, نسل سوخته, مزرعه ی پدری و میم مثل مادر همه نمایانگر واقعگرایی او در مورد جامعه و مساله ی جنگ بودند. از میان آثارش من مزرعه ی پدری را خیلی دوست داشتم.فیلم واقعیات جنگ را نشان می داد و داستان مردمی بود که به عشق زن و فرزند و زمینشان -همه عشقهای زمینی- میجنگیدند.این فیلم را دوست داشتم چون بعد از مدتها یکی آسمان و زمین را آشتی داده بود!
روحش شاد .
"از دوری آدمها از انسانیت شکوه میکرد!این مهمترین ویژگی رسول بود;مانند یک فرستاده که مدام در قلب و جانت ذکر میگفت تا تو را از عجب و غرور دور کند.به همین دلیل رفتنش زود بود و برای خودش که آرام و قرار نداشت شاید خیلی دیر!"
کمال تبریزی-روزنامه ی اعتماد ملی
دلتنگهای امیدوار آدمهای خوشبختیند.
ومن اما;
دلم بس نا امیدانه تنگ است!

صحنه ی زیبا و البته خیلی عجیبیه!
شاید پایان یک تراژدی...

