اما اکنون نقش آن تصمیم در ذهنم چنان پر رنگ شده که شکل گیری ایمان را تنها به سبب اراده ای برای ایمان آوردن می دانم و درک الهامات و تجربیات و ... را اثرات مترتب بر آن اراده و ایمان!
"عشق و ایمان از یک جنس اند" و عشق نیز محصول یک اراده است و پس از آن اراده است که 'معشوق همه حسن ' خلق می شود!
اینها را به هیچ وجه به دلیل کم ارزش جلوه دادن آنچه انسانها به آن ایمان دارند و کسی یا چیزی که به آن عشق می ورزند، ننوشتم. تنها دلیلش اصالتی است که برای اراده قائلم.
من ایمان دارم و عشق می ورزم به دلیل آرامش و سبکبالی ای که به سبب آنها در من پدید می آید و اینکه محرکی هستند مرا برای ادامه...!
حقیقت های من گسست ناپذیرهایم هستند.
در دنیا راه میانبری وجود ندارد!
با اینکه در بیشتر اتفاقاتی که از یک سال پیش تا حالا برایم افتاده, خودم نقش اول را داشتم یا حداقل سعی کرده ام که این طور باشد , وقتی به آنچه گذشت و موقعیت اکنونم می نگرم حیرت می کنم!
از همه جالبتر برایم تغییر جنس شادیها و رنجهایم است.
برای ما که اینجاییم و نیازمند شعر و او که"به شعر دست یافته بود"1 , رفتنش زود بود.برای خودش اما, دیر و زودش را نمی دانم!
سبز
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن
خوشا در فصل ديگر زادنی سبز
قیصر امین پور
* از شعر "خبرهای داغ" امین پور
1-به نقل از دکتر شفیعی کدکنی درباره ی قیصر امین پور
این روزها قدم در راهی گذاشته ام که نه تنها آخر مسیر برایم نا مشخص نیست بلکه به خوبی از انتهای نزدیک و جانکاهش آگاهم!
بعضی وقتها آدم پیش رویش یک مسیر بیشتر ندارد.میداند که این راه را باید تا آخر طی کند.
چند وقتی است سعی میکنم به توصیه ی برخی فیلسوفان اخلاق که خاستگاه دردها و رنجهای آدمها را "اینجایی و اکنونی نزیستن "(سیر در احوالات گذشته و اتفاقات قطعی یا احتمالی آینده) میدانند, عمل کنم.یعنی سعی میکنم در حال زندگی کنم.
خیلی سخت است...!
آدمها به امید معجزه زنده اند.معجزات کوچک و بزرگی که قرار است در زندگیشان اتفاق بیفتد!
من این بار به یک معجزه ی بزرگ احتیاج دارم!
چند وقت پیش کتاب "گلهای رنج" او را خواندم شاید همان اشعاری که ۵ سال پیش خوانده بودم و این بار شعرهایش را بسیار پسندیدم! بودلر را شاعری ژرف نگر و واقعگرا یافتم و مضامین اشعارش را بسیار آشنا!
بودلر از آن شعرایی است که با گذشت زمان افتخار و شهرتی بیش از آنچه در دوران حیات خود داشته به دست آورده است. در مقدمه ی کتاب "گلهای رنج" او آمده است که بودلر درباره ی سبک کار و اثر خود به مادرش چنین مینویسد:"شما میدانید که من همواره برای ادبیات و هنر هدفی بیگانه با اخلاق قایلم و زیبایی مفهوم و سبک برایم بسنده است.اما خواهید دید که این کتاب که نامش خود گویای همه چیز است, حاوی یک زیبایی سرد و شوم است و با خشم و شکیبایی شکل گرفته.وانگهی دلیل ارزش آن همان چیزهای بدی است که درباره اش میگویند.این کتاب همه را به خشم می آورد... میگویند که من از اخلاق بی بهره ام و حتی شناخت خوبی از زبان فرانسه ندارم.من به این بیخردان میخندم و میدانم که این کتاب با همه ی خوبیها بدیهایش راه خود را نزد فرهیختگان خواهد گشود و در کنار بهترین اشعار ویکتور هوگو , گوتیه(شاعر فرانسوی) و حتی لرد بایرون(شاعر شهیر انگلیسی) جای خواهد گرفت." بودلر را پدر شعر مدرن میدانند.امروزه بسیاری از او به عنوان بزرگترین شاعر فرانسه یاد میکنند.
شعری از بودلر که خیلی دوستش دارم:
بازگشت پذیری
فرشته ی سرشار از نشاط تو با رنج آشنایی؟
با شرم و پشیمانی, زاری و ملال
و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را
چنان میفشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند
فرشته ی سرشار از نشاط تو با رنج آشنایی؟
فرشته ی سرشار از مهر تو با کین آشنایی؟
با مشتهای گره کرده در تاریکی و اشکهای تلخ
آن دم که انتقام, ندای دوزخی در می دهد
وبر نیروهای ما چیره میشود
فرشته ی سرشار از مهر تو با کین آشنایی؟
فرشته ی سرشار از تندرستی تو با تب آشنایی؟
که در طول دیوارهای بلند نوانخانه ی بیرنگ
چون تبعیدیان پای بر زمین میکشد و ره میسپرد
آفتاب کمیاب را میجوید و با خود زمزمه میکند
فرشته ی سرشار از تندرستی تو با تب آشنایی؟
فرشته ی سرشار از زیبایی تو با چهره ی پر چین آشنایی؟
با هراس از پیری و عذاب هولناک خواندن وحشت نهان دلبستگی
در چشمانی که چشمان آزمند ما دیرگاهی در آن خیره بوده اند
فرشته ی سرشار از زیبایی تو با چهره ی پر چین آشنایی؟
فرشته ی سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!
داوود اگر می بود, به گاه مرگ
از پرتوی پیکر سحرآمیز تو شفا میخواست
اما من از تو ای فرشته, جز دعا نمیطلبم
فرشته ی سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!
* بخشی از شعر "زیبایی" بودلر
وقتی اونقدر کار سرت ریخته که نمیدونی به کدومشون برسی.وقتی هزار تا مساله هی تو ذهنت رژه میرن و دچار یه آشفتگی مزمن شدی. وقتی به قول ندا میخوای داد بزنی بابا من اشباعم و نمیدونی چطور اینا که ازت سرریز شده رو جمع و جور کنی.وقتی سه تا امتحانت افتادن تو یه هفته.وقتی بزرگترین آرزوت اینه که عقربه ی همه ی ساعتهای دنیا یک دفعه همه با هم واسه یه مدت طولانی سر جاشون وایسن...
واسم یه کاری پیش اومد.باید از دانشگاه میرفتم بیرون.یه آژانس گرفتم.نشستم تو ماشین.پنجره رو کشیدم پایین.یه خرده که گذشت یه چیزی منو از تو فکرای همیشگی دراورد.باد بود.داشت به صورتم میخورد.شیشه رو یه خرده کشیدم بالا .دوباره فرو رفتم تو فکر!گرمم شد شیشه رو کشیدم پایین.یه فکری خیلی مشغولم کرده بود.دوباره باد مزاحم!چقدر راه طولانی شده چه خوبه که راننده خودش راه رو بلده!حواسم پرت بیرون شد...
یه مینی ماینر!چه با مزست! عجب آفتابیه!چه سبز قشنگی!چه نسیم خنکی!
یک دفعه احساس کردم دارم از یه این چیزای تازه(!)ای لذت میبرم!
راستی بهاره!
….
یک لحظه به این فکر افتادم که تا همین چند دقیقه پیش تو چه دنیای کوچیکی گیر کرده بودم!بعد دلم خواست الآن همه ی آدمهای اون دنیای کوچیک الآن اینجا بودن تا اون هم میفهمیدن کجا گیر کردن!که چقدر در خودمون فرو رفتیم.بابا اینا هم آدمن;اینا که تو خیابونن, اینا که تو پیاده رو دارن قدم میزنن!... بعد یادم اومد که این حس تازه ای نیست.هر چند ماه یکبار به خودم میگم که چقدر تا امروز کوته بین بودم!
دوباره متوجه بیرون و آدمها شدم.دیگه به کوچیکی اون دنیا هم فکر نمیکردم.
دلم میخواست همه ی این چیزای تازه رو خوب حس کنم!
بیرون رو تماشا میکنم.درختا,بیل بوردای تبلیغاتی, ماشینا ... راننده آهنگ آخه جون تو بسته به جونم! رو گذاشته.
باد, مردم, سبزی, آفتاب, یه آهنگ که ذهنتو درگیر نمیکنه, حس حرکت,روان بودن...
به خودم گفتم کاش این مسافرت شهری تا آخر.... طول بکشه.راستش خودمم نمیدونستم تا آخر کی!نمیخواستم زیاد بش فکر کنم.فقط میفهمیدم که میخوام طولانی شه.
دیگه هیچ فکری درگیرم نمیکرد.فقط جلو میرفتم و تماشا میکردم. بدون هیچ واکنشی...
.
.
.
" خب خانم اینم روبروی حسینیه ارشاد.حالا کجا باید برم؟ "
و… تمام!
پرده ای از بازی زندگی بود!
منتظر یه تلنگری...
ای یادگاریه...
برید عاشق شید!"
آقای آجودانی

